معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

576

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

چگونه است و در اين ايّام مفارقت ، احوال وى بر چه منوال گذشته ، كاش از كيفيّت حال وى وقوفى يابم تا اگر به جهت مصائب روزگار ، فتورى باحوال وى راه يافته باشد تدارك آن نموده ، فساد معيشتش را بصلاح بازآورم ، كه او را بر من حقّ بسيار است . اتفاقا آن روز زليخا از زاويهء فراق خويش بيرون آمده ، پشمينه در بر و ريسمانى از ليف خرما بر كمر ، با پشت دو تا و عصاكش همراه ، بر سر راه يوسف آمد . و گويند كه زليخا را نقدينه و جواهر بسيار بود ، همه را در راه يوسف درباخت . تا آورده‌اند كه از هر كس نام يوسف شنيدى در قدم وى گنج سيم و زر كشيدى و دهانش را از درّ و گوهر پر كردى ، و رعايت و خدمتكاريش كردى تا بدين سبب خزينه‌هاش از دفينه‌ها خالى شد و درجها از زرينه‌ها خالى گشت ، به پشمينه جامه خورسند گشت و بليف خرماى كمربند آمد ، و يوسف نيز با خيل و سپاه خويش به ظاهر از براى تماشا و تنزه و به باطن از براى تفقّد و معرفت حال زليخا بيرون آمد بهر كوئى كه مىرسيد از احوال درويشان و دردمندى دل‌ريشان مىپرسيد ، زليخا را خبر كردند امروز رأيت سلطنت يوسفى بيرون زده‌اند ، يوسف بسير و تماشا بدشت و صحرا بيرون خراميده است . زليخا خود را بر سر راه يوسف كشانيد و منتظر رسيدن موكب شهنشاهى مىبود هر فرقهء كه بر وى مىگذشتند هيچ‌گونه تغييرى بذات وى راه نمىيافت ، و چون موكب حضرت نبوّت پناهى ، سلطنت دستگاهى پيدا شد ، زليخا آشفته‌وار از مقام خود برجست و به نيازمندى پيش آمد ، همراهان پرسيدند كه جهان بينت مكفوف گشته هر جوق از سواران كه مىرسيدند آرامى داشتى ، چون يوسف رسيد مضطرب‌وار برجستى گفت : اى عزيزان مراكب ديگران همه سم بر گل مىزدند و مركب يوسف سم بر دل مىزند . القصه - چون زليخا پيش آمد تا عنان مركب يوسف بگيرد ، بعضى از چاووشان مانع مىشدند ، زليخا چون آن هيبت و عظمت مشاهده نمود آواز بركشيد